خاطرات آ آ
عِـلـَتِ بـی خـوابـی اَم رآ
چِـگـونـه بـگـویـَم...؟!
وَقـتی یـادِ تــو اَز اُتاقـَـم
چـِـکـه مـیـکـنـَـد
ایـنـجـآ...
گـُـرگ هـآ هـَـم مِـثِ مـآ...
اَفـسُـردِگیِ مُـفـرَط گـِرِفـتـه اَنـد...
بـِـجـآیِ ایـنـکـه گُـوسـفَـنـد بــِدُزدَنـد...
بـه نـیِ چـوپـآن گـوش مـیـدَهـنـد و...
گـِـریـه مـِیـکُـنـَنـد...

Ziziمیگه:دوس
جونیا من برگشتم از مسافرت .تهران خونه ی فامیلمون خیلی بیشتر از همه جا بهم خوش
گذشت.عروسی بد نبود ولی پذیرایش عالی بودJخیلی
شام خوردم مشهد هم جاتون خالی.براتون دعا کردم.از
زنهای عربZ خیلی میترسیدم هه هه.بعدش یه آقای بی شخصیت یه کاره بد انجام داد
باهام که وسط خیابون آبروشو بردم خودم خیلی از کارم تعجب کردم راستی دیگه با کسایی که فقط تو وبشون خاطرات خودشونو مینویسن تبادل لینک نمیکنم
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۲۰ ساعت 17:49 توسط ҳ̸Ҳ̸ زهــرا عــلمــدار ҳ̸Ҳ̸
|